الفيض الكاشاني

1485

علم اليقين في أصول الدين

همچنين هريك به جزوى كه رسيد * فهم آن مىكرد هرجا مىشنيد : 72 از نظرگه گفتشان شد مختلف * آن‌يكى دالش لقب كرد اين الف : 72 در كف هركس اگر شمعى بدى * اختلاف از گفتشان بيرون شدى : 72 كه خاصان درين ره فرس رانده‌اند * به « لا احصي » از تك فرومانده‌اند : 53 اين مدعيان در طلبش بىخبرانند * كان را كه خبر شد خبري بازنيامد : 108 برك درختان سبز در نظر هوشيار * هر ورقى دفتريست معرفت كردگار : 218 برى ذاتش از تهمت ضدّ وجنس * غنى ملكش از طاعت جنّ وانس : 77 جهان متفق بر الهيّتش * فرومانده در كنه ماهيّتش : 53 نه ادراك در كنه ذاتش رسد * نه فكرت به غور صفاتش رسد : 53 خود شكر چون كنم كه همه نعمت توام * نعمت چگونه شكر كند بر زبان خويش : 183 مطلق كه بود ز هر صفت پاك * هرگز نتوان نمودش ادراك : 53 زان رو كه به عقل چون درآيد * البتّه به صورتي بر آيد : 53 پس هرچه تو مىكنى خيالش * باشد ز مظاهر جمالش : 53 أحد است وشمار ازو معزول * صمد است ونياز ازو مخذول : 57 ز ابر آورد قطره‌اى سوى يم * ز صلب افكند نطفه‌اى در شكم : 327 از ان قطره لؤلؤى لالا كند * وزين صورتي سرو بالا كند : 327 شىءام از روى حقيقت نه از ان شيء مجازى * آفريننده اشيا وخداوند جهانم : 63 هرچه در وهم تو گنجد كه من آنم نه من آنم * هرچه در خاطرت آيد كه چنانم نه چنانم : 66 هرچه در فهم تو گنجد همه مخلوق بود آن * در حقيقت تو بدان بنده كه من خالق آنم : 66 دوست نزديكتر از من به من است * وين عجبتر كه من از وى دورم : 77 چه كنم با كه توان گفت كه يار * در كنار من ومن مهجورم : 77 آن أحد نى كه عقل داند وفهم * وان صمد نى كه حس شناسد ووهم : 57 نه بر أوج ذاتش برد مرغ وهم * نه در ذيل وصفش رسد دست فهم : 53 معاذ اللّه كه از مردن بترسم در غمت ليكن * ز درد دورى ومحرومى ديدار مىترسم : 1045 دل مىندهد كه جامه جان بدرم * زان بيش كه نام [ ه ] هاى عصيان بدرم : 1046 كر از سر كردار بدم درگذرى * از آرزوى اجل گريبان بدرم : 1046 اى برتر از خيال وقياس وگمان ووهم * وز هرچه گفته‌اند وشنيديم وخوانده‌ايم : 110